<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>دختران امروز</title>
		<link>https://blog-256.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://blog-256.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>لقمان حکیم خانه خود باشیم</title>
			<link>https://blog-256.kowsarblog.ir/لقمان-حکیم-خانه-خود-باشیم</link>
			<pubDate>16:19:00 +0430 پنجشنبه، 11 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>حكيمه دشت آبادي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">پندآموز</category>			<guid isPermaLink="false">1633477@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هرکدام از داستان های قرآنی  در موضوع خاصی پندآموز هستند. یکی از ویژگی های لقمان حکیم که باعث شد مورد لطف خداوند واقع شود و داستانش در قرآن بیاید، موعظه های ایشان به فرزندش هست. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لقمان حکیم به همگان آموختند که برای اصلاح جامعه باید از خود و خانواده شروع کرد. ایشان در حقیقت به آیه (یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا) عمل کردند و مصداق (آمنوا و عملوالصالحات ) شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; امربه معروف و نهی از منکر و پند دادن، وظیفه هر پدر و مادری هست، رسالتی که در عصر حاضر  بسیاری از والدین از آن غفلت کرده اند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز برخی والدین مسلمان به اسم پیشرفت و به روز بودن، خود و فرزندانشان را اسیر ابزارهای فریب دشمن مانند ماهواره و بعضی شبکه های اجتماعی کرده اند و به همین علت مسیر نابودی و سقوط را به سرعت طی می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آسیب اجتماعی بزرگ به علت فاصله گرفتن از دین و قرآن و برگزیدن دوستان ناباب مجازی هست. (همنشینی با ماهواره و برخی شبکه های مجازی منحرف کننده)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسلّما باید فطرت های خاموش، بیدار  و پدر و مادر به وظیفه مهم و خطیر خود آگاه شوند و هرکس لقمان حکیم خانه خود شود &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی حال معنوی خانواده خوب باشد، حال جامعه هم به بهترین حال ها تغییر می یابد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#روایت_زن_مسلمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-256.kowsarblog.ir/لقمان-حکیم-خانه-خود-باشیم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هرکدام از داستان های قرآنی  در موضوع خاصی پندآموز هستند. یکی از ویژگی های لقمان حکیم که باعث شد مورد لطف خداوند واقع شود و داستانش در قرآن بیاید، موعظه های ایشان به فرزندش هست. </p>
<p>لقمان حکیم به همگان آموختند که برای اصلاح جامعه باید از خود و خانواده شروع کرد. ایشان در حقیقت به آیه (یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا) عمل کردند و مصداق (آمنوا و عملوالصالحات ) شدند.</p>
<p> امربه معروف و نهی از منکر و پند دادن، وظیفه هر پدر و مادری هست، رسالتی که در عصر حاضر  بسیاری از والدین از آن غفلت کرده اند. </p>
<p>امروز برخی والدین مسلمان به اسم پیشرفت و به روز بودن، خود و فرزندانشان را اسیر ابزارهای فریب دشمن مانند ماهواره و بعضی شبکه های اجتماعی کرده اند و به همین علت مسیر نابودی و سقوط را به سرعت طی می کنند.</p>
<p>این آسیب اجتماعی بزرگ به علت فاصله گرفتن از دین و قرآن و برگزیدن دوستان ناباب مجازی هست. (همنشینی با ماهواره و برخی شبکه های مجازی منحرف کننده)</p>
<p>مسلّما باید فطرت های خاموش، بیدار  و پدر و مادر به وظیفه مهم و خطیر خود آگاه شوند و هرکس لقمان حکیم خانه خود شود </p>
<p>وقتی حال معنوی خانواده خوب باشد، حال جامعه هم به بهترین حال ها تغییر می یابد</p>
<p>#روایت_زن_مسلمان</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-256.kowsarblog.ir/لقمان-حکیم-خانه-خود-باشیم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-256.kowsarblog.ir/لقمان-حکیم-خانه-خود-باشیم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-256.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633477</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قصه های من</title>
			<link>https://blog-256.kowsarblog.ir/قصه-های-من</link>
			<pubDate>06:43:00 +0430 دوشنبه، 18 اردیبهشت 1402</pubDate>			<dc:creator>حكيمه دشت آبادي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">قصه کوتاه</category>			<guid isPermaLink="false">1631547@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;خدابیامرزه پدربزرگم رو یه کم تندخو بود، برای همین بچه ها زیاد دور و برش نمی رفتند، برعکس مادربزرگم خیلی مهربان و به اصطلاح دست و پاگرمو تو دهن گرم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرای هفته جای همه نوه ها خونه پدربزرگ بود. 🌻&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🏀یک روز که همه اونجا در حال توپ بازی بودیم. پسرخالم شوت محکمی به توپ کشید و چشمتون روز بد نبینه شیشه اتاق شکست. همه بچه ها گریختند و هرکدوم سوراخ موشی گیر آوردن و قایم شدن اما من چون کوچکتر از همه بودم و این ترفند رو هنوز بلد نبودم. همون جا وایستادم.🏀&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;😡😤پدر بزرگ که صدای شکستگی رو شنید با عصبانیت وارد اتاق شد و تنها دیوار کوتاهی که یافت من بودم و جای شما خالی یه تس محکمی به پشت من زد که تا حالا که یادم میاد جاش می سوزه😡&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;😢اینجا بود که بغض من ترکید و زدم زیر گریه و بریده بریده گفتم که من نش ..نش ..نشکستم.😭&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🥰در این موقع مادربزرگ مثل همیشه سربزنگاه رسید و شروع کرد به جمع کردن قضیه ، با نوازش کردن من و سوال و جواب متوجه قضیه شد و پدربزرگم رو توجیه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشیمانی، قشنگ توچهره پدربزرگ معلوم بود؛ ولی یه غروری پشت چهره اش پنهان بود که اجازه نمی داد عذرخواهی بکنه🤨😎&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;😘مادر بزرگ با همون زبون نرم و مهربون از پدربزرگم خواست که عذارخواهی کنه، ولی پدربزرگ زیر بار نمی رفت. و می گفت: اگه من عذرخواهی کنم، جلوی این بچه ها کوچیک می شم و اُبهت من جلوی اونا از بین می ره، بچه ها همینطور سوء استفاده می کنن چه برسه به اینکه عذرخواهی کنم؛ آخه بزرگی گفتن ، کوچیکی گفتن و&amp;#8230; 😏😏&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه مادربزرگ تصمیم گرفت با پنبه نرمِ زبونش، سرِ غرورِ پدربزرگم رو ببره و ترغیبش کنه به عذرخواهی، 👏👏&lt;br /&gt; 👈پس شروع کرد به گفتن پیامدهای این کار پدربزرگم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✅ممکن هست این بچه به خاطر ظلم و بی عدالتی که در حقش انجام دادی، این رفتار رو در مورد دیگران تکرار کنه.&lt;br /&gt;✅یا اینکه سرخورده بشه و نتونه دیگه در مقابل رفتار نادرست و ظلم دیگران از خودش دفاع کنه و&amp;#8230;&lt;br /&gt;✅اگه عذرخواهی کنی مهربونیت تو خاطر این بچه می مونه و به خوبی ازت یاد می کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🪒🪒در آخر مادربزرگ برای اینکه میخ حرفاشو محکم به مُخ آقاجون بکوبه، چند سخن از بزرگان چاشنی حرفاش کرد و در ادامه گفت: آقاجان، عزیزم! کسی که خطایی می کنه و عذرخواهی می کنه نشانه ی اینکه که آدم عاقل و فهمیده ای هست . اگه آدم غرور داشته باشه و خودش رو خیلی گُنده ببینه، اونه که خوار و کوچیک می شه، &lt;br /&gt;قربون اون قلب مهربونت! برو از دل بچه دربیار، اشکهاش دل آدمو کباب می کنه.🥰🥰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;😊خلاصه در تاریخ خانوادگی ما، اون روز اولین باری بود که پدربزرگ پا روی غرورش گذاشت و عذرخواهی کرد☺️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-256.kowsarblog.ir/قصه-های-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خدابیامرزه پدربزرگم رو یه کم تندخو بود، برای همین بچه ها زیاد دور و برش نمی رفتند، برعکس مادربزرگم خیلی مهربان و به اصطلاح دست و پاگرمو تو دهن گرم بود.</p>
<p>آخرای هفته جای همه نوه ها خونه پدربزرگ بود. 🌻</p>
<p>🏀یک روز که همه اونجا در حال توپ بازی بودیم. پسرخالم شوت محکمی به توپ کشید و چشمتون روز بد نبینه شیشه اتاق شکست. همه بچه ها گریختند و هرکدوم سوراخ موشی گیر آوردن و قایم شدن اما من چون کوچکتر از همه بودم و این ترفند رو هنوز بلد نبودم. همون جا وایستادم.🏀</p>
<p>😡😤پدر بزرگ که صدای شکستگی رو شنید با عصبانیت وارد اتاق شد و تنها دیوار کوتاهی که یافت من بودم و جای شما خالی یه تس محکمی به پشت من زد که تا حالا که یادم میاد جاش می سوزه😡</p>
<p>😢اینجا بود که بغض من ترکید و زدم زیر گریه و بریده بریده گفتم که من نش ..نش ..نشکستم.😭</p>
<p>🥰در این موقع مادربزرگ مثل همیشه سربزنگاه رسید و شروع کرد به جمع کردن قضیه ، با نوازش کردن من و سوال و جواب متوجه قضیه شد و پدربزرگم رو توجیه کرد.</p>
<p>پشیمانی، قشنگ توچهره پدربزرگ معلوم بود؛ ولی یه غروری پشت چهره اش پنهان بود که اجازه نمی داد عذرخواهی بکنه🤨😎</p>
<p>😘مادر بزرگ با همون زبون نرم و مهربون از پدربزرگم خواست که عذارخواهی کنه، ولی پدربزرگ زیر بار نمی رفت. و می گفت: اگه من عذرخواهی کنم، جلوی این بچه ها کوچیک می شم و اُبهت من جلوی اونا از بین می ره، بچه ها همینطور سوء استفاده می کنن چه برسه به اینکه عذرخواهی کنم؛ آخه بزرگی گفتن ، کوچیکی گفتن و&#8230; 😏😏</p>
<p>خلاصه مادربزرگ تصمیم گرفت با پنبه نرمِ زبونش، سرِ غرورِ پدربزرگم رو ببره و ترغیبش کنه به عذرخواهی، 👏👏<br /> 👈پس شروع کرد به گفتن پیامدهای این کار پدربزرگم:</p>
<p>✅ممکن هست این بچه به خاطر ظلم و بی عدالتی که در حقش انجام دادی، این رفتار رو در مورد دیگران تکرار کنه.<br />✅یا اینکه سرخورده بشه و نتونه دیگه در مقابل رفتار نادرست و ظلم دیگران از خودش دفاع کنه و&#8230;<br />✅اگه عذرخواهی کنی مهربونیت تو خاطر این بچه می مونه و به خوبی ازت یاد می کنه</p>
<p>🪒🪒در آخر مادربزرگ برای اینکه میخ حرفاشو محکم به مُخ آقاجون بکوبه، چند سخن از بزرگان چاشنی حرفاش کرد و در ادامه گفت: آقاجان، عزیزم! کسی که خطایی می کنه و عذرخواهی می کنه نشانه ی اینکه که آدم عاقل و فهمیده ای هست . اگه آدم غرور داشته باشه و خودش رو خیلی گُنده ببینه، اونه که خوار و کوچیک می شه، <br />قربون اون قلب مهربونت! برو از دل بچه دربیار، اشکهاش دل آدمو کباب می کنه.🥰🥰</p>
<p>😊خلاصه در تاریخ خانوادگی ما، اون روز اولین باری بود که پدربزرگ پا روی غرورش گذاشت و عذرخواهی کرد☺️</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-256.kowsarblog.ir/قصه-های-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-256.kowsarblog.ir/قصه-های-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-256.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1631547</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
